نه از کجا بدونیدد چه اتفاقی افتاده![]()
![]()
![]()
الان واستون نمی گم تا ته توشو در بیارم بد بگم
خودم که خیلی خندیدم
اصلا از جلو چشام کنار نمی ره
میام با دست پرررررررررررررررررررر
0:26 | دنیا |
نه از کجا بدونیدد چه اتفاقی افتاده![]()
![]()
![]()
الان واستون نمی گم تا ته توشو در بیارم بد بگم
خودم که خیلی خندیدم
اصلا از جلو چشام کنار نمی ره
میام با دست پرررررررررررررررررررر
0:26 | دنیا |
من افسونم. افسون سوگلی . دوست خوشکل مهربون و با وفای دنیا تی تی![]()
مرررررررررسی اعتماد به نفس![]()
![]()
حالا اینا رو ول کنید
هیچ می دونید دیروز چه روزی بوووووووووود؟![]()
نمیدونید؟
بابا خیلی بی معرفتید
دیروز تولد دنیا بود
منم اومدم بدون اینکه خودش بدونه تولدش رو تو وبلاگش تبریک بگم ![]()
آخه می خوام غافل گیرش کنم
هر کی می خواد دنیا تی تی رو خوشحال کنه و دوستیشو ثابت کنه واسش توی این پست کامنت بزاره![]()
![]()
حالا همه با هم تولد تولد تولدت مبااااااااااااااااااااااارک مبارک مبارک تولدت مبارک![]()
بازم می گم
![]()
تی تی جونم تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااارک![]()
![]()
0:18 | دنیا |
سلام
این خاطره رو زهره بهم یادآوری کرد.یه روز که مصادف بود با ایام ماه مبارک رمضان:
اون روز هممون( من و زهره و افسون)دعوت بودیم خونه ی عموی من که با مهسا دختر عموم می شدیم 4 نفر.یعنی من، که بهم می گن دنیا تی تی و افسون سو گلی و زهره و مهسا.آقا تیممون تکمیل شده بود انقدر زن عمو غذاهای خوشمزه پخته بود که هممون حالی به حالی شده بودیم.....مهسا از گرسنگی می خواست با یه ذره شیر روزشو بخوره که ما نذاشتیم......خلاصه غذامونو خوردیم و پیشنهاد شد بریم بیرون،من گفتم واسه اینکه راحت باشیم من می زنگم به مامان که اونم بیاد این جوری اگه دیر اومدیم خونه کسی معترض نمی شه!!!!!!!!!!بچه ها استفبال کردن و من زنگیدم و با مامان قرار گذاشتیم همدیگه رو ته لنجیا_امیری(بازار معروفه آبادان)ببینیم.آماده شدیم اونم به چه صورتی؟؟؟؟آینه واسه.............(خودتون می دونید که)کم آوردیم....زنگیدیم به آژانس یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به محل قرار گذاشته شده با مامان،یه چیزی می گیم یه چیزی میشنوی انقدر خوووووووووووووووووووش گذشت که نگو و نپرس......چه روزی بود اون روز......توپ........به قول یه حاج آقایی بترکون............(البته تفریحمون مثبته مثبت بودا،همدیگرو بعد چند روز دیده بودیم خوشحال بودیم).مامان بیچاره ی من کل آبادانو باهامون اومد و هیچی نگفت.....می گفت راحت باشید من باهاتونم.........من گفتم بستنی می خوام،زهره تایید کرد مهسا و افسون گفتند نه....رای به نفع ما صادر شد و رفتیم، چه بستنی خوردنی واااااااااااااااااااااااااای که چقدر چسبیدددددددددددددد.......مهسا و اففسونم می گفتند خوشمزیه؟؟؟؟؟؟؟بخورید بخورید(صمد آقا)......یا ذول می زدن تو دهانمون که بپره تو گلومون اما ما تعریف می کردیم و می خوردیم بدونه توجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هه هه هه هه زهره قاشق بستتنش تو دهانش شکست..............انقدر اون دو نفر خندیدم که اشک از چشاشون در میومد،می گفتن زهره نخورده به قاشقشم رحم نمی کنی؟بابا تو دیگه کی هستی!!!!!زهره میخواست انکار کنه ما می گفتیم ثابت کردی نخورده ای........زهره انقد گله می گفت باشه و می خندید.........عجب روزی بود اون روز.........یادش به خیر...این خاطره رو زهره یادآوری کرد که بنویسم.....منم نوشتم دوستان............گلن همشون..گلن،گله بی خار..........کاش الانم با هم بودیم........ولی من اگه پام خوب بشه آخره هفته همروووووووووووووووو دعوت می کنم بیرون..........نانا،زهره،زهرا،مهسا..........تولدم دوم بهمنه ولی پام درده آگه خووووووووووب شد چی میشه بعد 14 روز میریم بیرون......فعلا بااااااااای پام درد گرفت،نمی توننم بیشتر از این پشته سیستم بشینم...........بااااااااااااااااااااااااااااای...............
0:3 | دنیا |
چند روزه که دلم هوای نوشتن کرده بود اما نمی تونستم رو صندلی پشت سیستمم بشینم ،آخه چشمتون روزه بد نبینه نمی دونید چه بلایی سرم امددددددددددددددددددده...قسمت گودیه پام دو تا میخچه زده بود که جراحیش کردم نمی تونم راه برم و حتی رو صدلی بشینم پاهام که آویزون میشه از درد میمیرم تو سه روز ده تا پروفن خوردم ،همانند نی نیا چهار دست و پا راه میرم الان بهتر شده که تونستم بیام و آپ کنم.....ده تا بخیه خوره اسمش مو به تنمو سیخ می کنه(دلم واسه خودم کباب شد...ماماااااااااااااااااااااااان)...ولی دعا کنید زود خوب شه........سابقه نداشته دنیا چند روز یه جا بشینه و بیرون نره ..........دیگه باید برم دعا کنید پام خوب بشه که تصمیمایی رو که گرفتم عملی کنم.............دنیا بر می گردددددددددددددددددددده....با پای سالم.........................
*
*
*
*
*
راستی یه چیزی قبل رفتنم بگم:یه نفر هست که وقتی میاد تو وبم فقط پستا رو می خونه و می ره............فقط بدونه خیلی واسم عزیزبوده..........
0:38 | دنیا |
امشب با کلی خبررررررر اومدم آپ کنم اما آدیمو باز کردم حالم گرفت.واسم دعا کنید..............
0:47 | دنیا |
0:16 | دنیا |
23:57 | دنیا |
سلام
تو ذهنم داشتم دنبال یه خاطره می گشتم که یاد اون روزی افتادم که از صبح با افسون بودیم واااااااااااای که چه قدر خوش گذشت،اون روز خونه افسون سوگولی از صبح دعوت بودم اما بازم مثل خوش قولیای همیشگیم (به تی تی خوش قول معروفم) حوالیه ظهر رسیدم غر زدنا رو نمی گم چون عادت کردم.........فکر کن بعد چند روز همدیگر و دیده بودیم و اصلا ً از هم خبر نداشتیم الانم که به هم رسیده بودیم چی می شد؟؟؟؟از بدو ورودم به خونه ما یه ریزززززززززز حرف زدیم تا موقعه ی نهار......کلی حرف بود خداییش نمی دونم از کجا این همه حرف اومد ....من پیشنهاد کردم که اول سر تیتر عنواین رو بگیم تا احیانن اگه یکیمون داره تکلم می کنه اون یکیمون نپره وسط با دمپایی...در مورد همه چی حرفیدیم مامانش اومد تو اتاق گفت بابا ماشالا به شما رو همه خانما رو سفید کردین من گفتم خانم موسوی چه کار کنیم؟خوب باید داغ ددلی این چند روزو در بیاریم بعد یه ذره دونفره با آهنگای شاد افسون که نمی دونم جدید ترین موسیقیارو از کی می گیره زدیمو از خودمون حرکات موزون در کردیم بعد که خسته شدیم یه ذره گفتیمو خندیدیم یادم نیست افوم چی گفت که من اومدم صحبتشو تکمیل کنم چنان سوتی در تاریخه بشرییت دادم که نیم ساعت یه ریز خندیدیم افسون سریع به مسعود داداشم خبر داد(من به آقاشون می گم داداش) اونم کلی خندید اما بازم مثل همیشه نزدیک بود د...وامون بشه...از موندن تو خونه خسته شدیم که جرقه زد بریم بیرون آماده شدیم بریم بیرون که اعتماد به نفسمون رفت بالا من از زیباییهای اون می تعریفیدم و اون از من به قوله زهره< رد بول>باز می کردیم...رفتیم بیرون تا توونستسیم راه رفتیم و همچنان می حرفیدیم که چشممون خورد به این فالگیرا که فال حافظ با قناری میکشن بیرون من یه نیت کردم چه فالی در اومد کلی ذوق کردم اما افسون،دوتا نیت که دو تا برگه در اومد و اونم همچنان ذوق می کرد...چشمتون روز بد نبینه رفتیم بستنی فروشیه که اسمشم یادم نیست(تبلیغات نگرفتم اسم بیارم) ولی واقعا محصولاتش عالیه و همانند گرسنگان آفریقا چند نوع بستنی و شیرینیجات سفارش دادیم همرو هم تا آخر به اتمام رسوندیم وقتی اومدیم بیرون از مغازه از کناره یه فست فود رد شدیم که من در حالی که سیر سیر بودم تو دهنه یه پشره واسه تکمیلیه خوشگذرونیمون با حسرت نگاه کردم افسون تا گفت دنیا دلم واسه مظلومیتت سوخت غذا پرید تو گلوی پسره بیچاره منم به رو مبارک خودم نیاوردم..هه..هه...هه...دیگه خسته شدیم من و افسون از هم خداحافظی کردیمو رفتیم خونه هامون ...انقدر خسته بودم که تا رسیدم تو اتاقم جناب خواب تشریف آورد اینم اضاف کنم که تا 3 روز متوالی فک درد داشتم
18:39 | دنیا |
دوستان گل خودم ازتون می خوام کمکم کنید این وبلاگ و راه بندازم آخه نمی خوام مثله وب قبلیم باشه چه کار کنم هر کاری می کنم نمی تونم مباحثمو عوض کنم
اصلا ً خودم یه پیشنهاد می کنم هر کی هر خاطره ْ جالبی داره تو قسمت نظرات خصوصی بذاره من تو وبم ثبتش می کنم خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
15:12 | دنیا |
(
عشق داند كه در اين دايره سرگردانندسلام واژه اول براي يك آغاز:
ديشب شما هم دلتنگ بوديد مثل من و يا شايد خيلي بيشتر از من...
راستي كدام يك دلتنگ تر است : آنكه مي ماند و درد سنگين ماندن را با ذره ذره ي وجودش تحمل مي كند يا آنكه مي رود و بار سنگين يك دنيا حرف نگفته را در تمام مسير سفر به دوش مي كشد ...
رفتن با كوله بار سنگين حرفهاي نگفته سخت تر است يا ماندن با خنجري ازخاطرات زخمي كه قلب آدمي را لحظه لحظه چاك مي زند...
مي بيني رفتن و ماندن سخت ترين دوراهي بشر است...
وگاه حتي اين ماندن نيست كه آرامت مي كند ...گاه مي روي تا آرام شوي ... آرامشي كه شايد هرگز در ماندن نخواهي يافت...
ومن هنوز مانده ام ... اما همچون غريبه اي كه سال هاست ديارش را گم كرده است ... غريبه اي كه اگر ديارش را نيابد شايد تا ابد در كوچه هاي غربت سرگردان باقي بماند ... سرگردان تر از كاغذ پاره اي كه بي محابا در باد رها شده باشد... و اين رهايي عين وابستگي است... و وابستگي عين غربت است...
و تو ذره اي از بودنم را معنا كرده اي ... گمان مي كردم شانه هاي دلم تنها ذره اي لايق آخرين نفس هاي مانده در حنجره ي خسته ي توست .. گمان مي كردم گونه هايم خيسي اشكهاي زلالت پنجره ي خاك گرفته ي دلت را مي شويد و من در زلالي اشك هاي تو ديده خواه شد. آنچه را كه سال هاست آن پنجره هاي خاك گرفته و آن پرده هاي سياه مرا از ديدارش باز داشته اند ...
وامروز مي دانم اگر بروم كفش هاي احساست تا ابد پشت درهاي دلم جا مي ماند چون مي دانم بعد ازرفتنم تو هرگز باز نخواهي نگشت حتي براي بردن كفش هاي احساست...
اما مي داني كه روزي بايد رفت ... روزي كه شايد در همين نزديكي ها ست ... و آن روز ما مي رويم...( ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است... )
وآن روز كه به ديار خود بازمي گرديم تنها آن روز است كه مي فهميم چقدر ماندن سخت بوده است ...سخت و طاقت فرسا...
خدا حافظ همسفر چهار ماهه من . خدا حافظ .
عقل مي گفت كه دل منزل و ماواي من است)(
عشق خنديد كه يا جاي تو يا جاي من است15:14 | دنیا |