تبليغاتX

یادداشت های من

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386


بچه ها می دونید چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه از کجا بدونیدد چه اتفاقی افتاده

الان واستون نمی گم تا ته توشو در بیارم بد بگمخودم که خیلی خندیدماصلا از جلو چشام کنار نمی رهمیام با دست پرررررررررررررررررررر


0:26 | دنیا |

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

تولدت مبارک تی تی جووووووووووووونم

سلاااااااااااام

من افسونم. افسون سوگلی . دوست خوشکل مهربون و با وفای دنیا تی تی

مرررررررررسی اعتماد به نفس

حالا اینا رو ول کنید

هیچ می دونید دیروز چه روزی بوووووووووود؟

نمیدونید؟  بابا خیلی بی معرفتید

دیروز تولد دنیا بود

منم اومدم بدون اینکه خودش بدونه تولدش رو تو وبلاگش تبریک بگم  آخه می خوام غافل گیرش کنم

هر کی می خواد دنیا تی تی رو خوشحال کنه و دوستیشو ثابت کنه واسش توی این پست کامنت بزاره

حالا همه با هم تولد تولد تولدت مبااااااااااااااااااااااارک مبارک مبارک تولدت مبارک

بازم می گم

تی تی جونم تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااارک

 


0:18 | دنیا |

یکشنبه سی ام دی 1386

زهره نخورده..............

سلام
این خاطره رو زهره بهم یادآوری کرد.یه روز که مصادف بود با ایام ماه مبارک رمضان:

اون روز هممون( من و زهره و افسون)دعوت بودیم خونه ی عموی من که با مهسا دختر عموم می شدیم 4 نفر.یعنی من، که بهم می گن دنیا تی تی و افسون سو گلی و زهره و مهسا.آقا تیممون تکمیل شده بود انقدر زن عمو غذاهای خوشمزه پخته بود که هممون حالی به حالی شده بودیم.....مهسا از گرسنگی می خواست با یه ذره شیر روزشو بخوره که ما نذاشتیم......خلاصه غذامونو خوردیم و پیشنهاد شد بریم بیرون،من گفتم واسه اینکه راحت باشیم من می زنگم به مامان که اونم بیاد این جوری اگه دیر اومدیم خونه کسی معترض نمی شه!!!!!!!!!!بچه ها استفبال کردن و من زنگیدم و با مامان قرار گذاشتیم همدیگه رو ته لنجیا_امیری(بازار معروفه آبادان)ببینیم.آماده شدیم اونم به چه صورتی؟؟؟؟آینه واسه.............(خودتون می دونید که)کم آوردیم....زنگیدیم به آژانس یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به محل قرار گذاشته شده با مامان،یه چیزی می گیم یه چیزی میشنوی انقدر خوووووووووووووووووووش گذشت که نگو و نپرس......چه روزی بود اون روز......توپ........به قول یه حاج آقایی بترکون............(البته تفریحمون مثبته مثبت بودا،همدیگرو بعد چند روز دیده بودیم خوشحال بودیم).مامان بیچاره ی من کل آبادانو باهامون اومد و هیچی نگفت.....می گفت راحت باشید من باهاتونم.........من گفتم بستنی می خوام،زهره تایید کرد مهسا و افسون گفتند نه....رای به نفع ما صادر شد و رفتیم، چه بستنی خوردنی واااااااااااااااااااااااااای که چقدر چسبیدددددددددددددد.......مهسا و اففسونم می گفتند خوشمزیه؟؟؟؟؟؟؟بخورید بخورید(صمد آقا)......یا ذول می زدن تو دهانمون که بپره تو گلومون اما ما تعریف می کردیم و می خوردیم بدونه توجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هه هه هه هه زهره قاشق بستتنش تو دهانش شکست..............انقدر اون دو نفر خندیدم که اشک از چشاشون در میومد،می گفتن زهره نخورده به قاشقشم رحم نمی کنی؟بابا تو دیگه کی هستی!!!!!زهره میخواست انکار کنه ما می گفتیم ثابت کردی نخورده ای........زهره انقد گله می گفت باشه و می خندید.........عجب روزی بود اون روز.........یادش به خیر...این خاطره رو زهره یادآوری کرد که بنویسم.....منم نوشتم دوستان............گلن همشون..گلن،گله بی خار..........کاش الانم با هم بودیم........ولی من اگه پام خوب بشه آخره هفته همروووووووووووووووو دعوت می کنم بیرون..........نانا،زهره،زهرا،مهسا..........تولدم دوم بهمنه ولی پام درده آگه خووووووووووب شد چی میشه بعد 14 روز میریم بیرون......فعلا بااااااااای پام درد گرفت،نمی توننم بیشتر از این پشته سیستم بشینم...........بااااااااااااااااااااااااااااای...............


0:3 | دنیا |

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386


چند روزه که دلم هوای نوشتن کرده بود اما نمی تونستم رو صندلی پشت سیستمم بشینم ،آخه چشمتون روزه بد نبینه نمی دونید چه بلایی سرم امددددددددددددددددددده...قسمت گودیه پام دو تا میخچه زده بود که جراحیش کردم نمی تونم راه برم و حتی رو صدلی بشینم پاهام که آویزون میشه از درد میمیرم تو سه روز ده تا پروفن خوردم ،همانند نی نیا چهار دست و پا راه میرم الان بهتر شده که تونستم بیام و آپ کنم.....ده تا بخیه خوره اسمش مو به تنمو سیخ می کنه(دلم واسه خودم کباب شد...ماماااااااااااااااااااااااان)...ولی دعا کنید زود خوب شه........سابقه نداشته دنیا چند روز یه جا بشینه و بیرون نره ..........دیگه باید برم دعا کنید پام خوب بشه که تصمیمایی رو که گرفتم عملی کنم.............دنیا بر می گردددددددددددددددددددده....با پای سالم.........................

*

*

*

*

*

 

راستی یه چیزی قبل رفتنم بگم:یه نفر هست که وقتی میاد تو وبم فقط پستا رو می خونه و می ره............فقط بدونه خیلی واسم عزیزبوده..........


0:38 | دنیا |

سه شنبه هجدهم دی 1386


یه چیزی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب با کلی خبررررررر اومدم آپ کنم اما آدیمو باز کردم حالم گرفت.واسم دعا کنید..............

 


0:47 | دنیا |

جمعه هفتم دی 1386

گلایه!!!!!

خیلی بدید من ۱ ماه نبودم نبایدیه سراغی از ما بگیرید؟؟؟؟دیگه دوزتون ندارم!!!! خدا روتونه!!!!

0:16 | دنیا |

پنجشنبه ششم دی 1386

سر _ سپرده

سلام دوستان . من سرسپرده هستم . اومدیم دیدیم دنیا جون داره از خودش خاطره در می کنه گفتیم ما هم یه خاطره از خودمون ول کنیم .
حیف ... اردو پارسال دنیا با ما نیومده بود . جاش خالی . ولی فکر کنم این طوری خوندن این خاطره براش شیرین تر باشه . نهههههههههههههههههههههههه؟
چهارشنبه : شانزده اسفند 1385 : چنین روزی قرار بود ما به اروی دو روزه ی دزفول بریم . من تا حالا دزفول نرفته بودم ولی تعریفشو زیاد شنیده بودم . خوب اون روز می دونید دیگه وسایل همه آماده ، ذوق و شوق و اشتیاق و الی آخر . اتوبوس قرار بود ساعت 9 تو مدرسه باشه . ما هم داشتیم سماق می مکیدیم . چند تا از بچه ها نمی تونستند بیان . ما از طرفی خوشحال بودیم و از طرفی هم به خاطر اونا ناراحت . بعد از کلی انتظار بالاخره اتوبوس خان ساعت 10:30 رسید . چند ساعت هم علاف بودیم طبق معمول . سوار شدیم . ساعت حدودای 12 بود . زنگ تفریح خورده بود و بچه ها از کلاس اومده بودند بیرون . افسون و دونی از اون طرف اتوبوس برای ما دست تکون می دادند . این طرف اتوبوس هم حنان در حال گریه بود . طفلی خیلی دوست داشت بیاد . خیلی ناراحت شدیم . حالا از خوشی تو راه براتون بگم ; هر نوع سرگرمی بگی محیا بود : واکمن ، مجله ، گوشی همراه ، خوراکی های رنگارنگ و ... بهتره زیاد تو بهرش نرم . این آقای راننده اینقدر معطل کرد که وقتی رسیدیم دقیقا ساعتشو یادم نیست ولی هوا کاملا تاریک شده بود . خیلی هم سرد بود . ما هم که انتظار نداشتیم سرد باشه لباس گرم نپوشیده بودیم . قرار بود ما رو ببرن یه اردوگاه باکلاس ولی این خانم صادقیه ما روی پارتی بازی حساب کرده بود و از قبل جا رزرو نکرده بود . از اون جایی هم که همه زودتر از ما رسیده بودند جایی برای ما نمونده بود و از اون جایی که جایی برای ما نمونده بود ما بیرون بودیم و از سرما در حال یخ زدن . اردوگاه باغ خیلی خشنگی داشت . شب ، نمای توپی به باغ داده بود . یه چرخی تو باغ زدیم ولی نه... انگار مسئولای ما حالا حالاها قصد رفتن از اونجا رو نداشتن . بابا اردوگاه پر شده !

23:57 | دنیا |

پنجشنبه ششم دی 1386


سلام

تو ذهنم داشتم دنبال یه خاطره می گشتم که یاد اون روزی افتادم که از صبح با افسون بودیم واااااااااااای که چه قدر خوش گذشت،اون روز خونه افسون سوگولی از صبح دعوت بودم اما بازم مثل خوش قولیای همیشگیم (به تی تی خوش قول معروفم) حوالیه ظهر رسیدم غر زدنا رو نمی گم چون عادت کردم.........فکر کن بعد چند روز همدیگر و دیده بودیم و اصلا ً از هم خبر نداشتیم الانم که به هم رسیده بودیم چی می شد؟؟؟؟از بدو ورودم به خونه ما یه ریزززززززززز حرف زدیم تا موقعه ی نهار......کلی حرف بود خداییش نمی دونم از کجا این همه حرف اومد ....من پیشنهاد کردم که اول سر تیتر عنواین رو بگیم تا احیانن اگه یکیمون داره تکلم می کنه اون یکیمون نپره وسط با دمپایی...در مورد همه چی حرفیدیم مامانش اومد تو اتاق گفت بابا ماشالا به شما رو همه خانما رو سفید کردین من گفتم خانم موسوی چه کار کنیم؟خوب باید داغ ددلی این چند روزو در بیاریم بعد یه ذره دونفره با آهنگای شاد افسون که نمی دونم جدید ترین موسیقیارو از کی می گیره زدیمو از خودمون حرکات موزون در کردیم بعد که خسته شدیم یه ذره گفتیمو خندیدیم یادم نیست افوم چی گفت که من اومدم صحبتشو تکمیل کنم چنان سوتی در تاریخه بشرییت دادم که نیم ساعت یه ریز خندیدیم افسون سریع به مسعود داداشم خبر داد(من به آقاشون می گم داداش) اونم کلی خندید اما بازم مثل همیشه نزدیک بود د...وامون بشه...از موندن تو خونه خسته شدیم که جرقه زد بریم بیرون آماده شدیم بریم بیرون که اعتماد به نفسمون رفت بالا من از زیباییهای اون می تعریفیدم و اون از من به قوله زهره< رد بول>باز می کردیم...رفتیم بیرون تا توونستسیم راه رفتیم و همچنان می حرفیدیم که چشممون خورد به این فالگیرا که فال حافظ با قناری میکشن بیرون من یه نیت کردم چه فالی در اومد کلی ذوق کردم اما افسون،دوتا نیت که دو تا برگه در اومد و اونم همچنان ذوق می کرد...چشمتون روز بد نبینه رفتیم بستنی فروشیه که اسمشم یادم نیست(تبلیغات نگرفتم اسم بیارم) ولی واقعا محصولاتش عالیه و همانند گرسنگان آفریقا چند نوع بستنی و شیرینیجات سفارش دادیم همرو هم تا آخر به اتمام رسوندیم وقتی اومدیم بیرون از مغازه از کناره یه فست فود رد شدیم که من در حالی که سیر سیر بودم تو دهنه یه پشره واسه تکمیلیه خوشگذرونیمون با حسرت نگاه کردم افسون تا گفت دنیا دلم واسه مظلومیتت سوخت غذا پرید تو گلوی پسره بیچاره منم به رو مبارک خودم نیاوردم..هه..هه...هه...دیگه خسته شدیم من و افسون از هم خداحافظی کردیمو رفتیم خونه هامون ...انقدر خسته بودم که تا رسیدم تو اتاقم جناب خواب تشریف آورد اینم اضاف کنم که تا 3 روز متوالی فک درد داشتم


18:39 | دنیا |

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

پیشنهاد همکاری

شلام شطورین

دوستان گل خودم  ازتون می خوام کمکم  کنید این وبلاگ و راه بندازم آخه نمی خوام مثله وب قبلیم باشه چه کار کنم هر کاری می کنم نمی تونم مباحثمو عوض کنم

 

اصلا ً خودم یه پیشنهاد  می کنم هر کی هر خاطره ْ جالبی داره تو قسمت نظرات خصوصی بذاره من تو وبم ثبتش می کنم خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


15:12 | دنیا |

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

سلام...........(×_×)

عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي)

(عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

سلام واژه اول براي يك آغاز:

ديشب شما هم دلتنگ بوديد مثل من و يا شايد خيلي بيشتر از من...

راستي كدام يك دلتنگ تر است : آنكه مي ماند و درد سنگين ماندن را با ذره ذره ي وجودش تحمل مي كند يا آنكه مي رود و بار سنگين يك دنيا حرف نگفته را در تمام مسير سفر به دوش مي كشد ...

رفتن با كوله بار سنگين حرفهاي نگفته سخت تر است يا ماندن با خنجري ازخاطرات زخمي كه قلب آدمي را لحظه لحظه چاك مي زند...

مي بيني رفتن و ماندن سخت ترين دوراهي بشر است...

وگاه حتي اين ماندن نيست كه آرامت مي كند ...گاه مي روي تا آرام شوي ... آرامشي كه شايد هرگز در ماندن نخواهي يافت...

ومن هنوز مانده ام ... اما همچون غريبه اي كه سال هاست ديارش را گم كرده است ... غريبه اي كه اگر ديارش را نيابد شايد تا ابد در كوچه هاي غربت سرگردان باقي بماند ... سرگردان تر از كاغذ پاره اي كه بي محابا در باد رها شده باشد... و اين رهايي عين وابستگي است... و وابستگي عين غربت است...

و تو ذره اي از بودنم را معنا كرده اي ... گمان مي كردم شانه هاي دلم تنها ذره اي لايق آخرين نفس هاي مانده در حنجره ي خسته ي توست .. گمان مي كردم گونه هايم خيسي اشكهاي زلالت پنجره ي خاك گرفته ي دلت را مي شويد و من در زلالي اشك هاي تو ديده خواه شد. آنچه را كه سال هاست آن پنجره هاي خاك گرفته و آن پرده هاي سياه مرا از ديدارش باز داشته اند ...

وامروز مي دانم اگر بروم كفش هاي احساست تا ابد پشت درهاي دلم جا مي ماند چون مي دانم بعد ازرفتنم تو هرگز باز نخواهي نگشت حتي براي بردن كفش هاي احساست...

اما مي داني كه روزي بايد رفت ... روزي كه شايد در همين نزديكي ها ست ... و آن روز ما مي رويم...( ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است... )

وآن روز كه به ديار خود بازمي گرديم تنها آن روز است كه مي فهميم چقدر ماندن سخت بوده است ...سخت و طاقت فرسا...

خدا حافظ همسفر چهار ماهه من . خدا حافظ .

عقل مي گفت كه دل منزل و ماواي من است)

( عشق خنديد كه يا جاي تو يا جاي من است


15:14 | دنیا |